سپیدپوش

دست نوشته های من در عبور زمان در مسیر شناختن ...

۸ مطلب با موضوع «خوانده ها» ثبت شده است

N منبع که داستان نویسی را از ان ها یاد میگیرم

امروز داستان کوتاهم را بعد از بارها ویرایش  تمام کردم و برای جشنواره فرستادم . ایده اش را دوست داشتم و امیدوارم که خوب در امده باشد . از ان جا که می گویند جوینده یابنده بود من هم چند منبع خوب برای اموزش داستان نویسی پیدا کردم . این پست را می نویسم برای مبتدی هایی مثل خودم که دوست دارند بنویسند اما وقت کلاس و استاد یا موقعیتش را ندارند.

اول : یک دوست خوب پیدا کنید که وظیفه ی نمونه خوانی داستان هایتان را مشتاقانه برعهده بگیرد . خدا یکی از همین دوست های خوب را نصیب من کرد. اینکه وقت می گذارد وباهمه ی مشغله هایی که دارد بعد از هر ویرایش کار مرا دوباره میخواند برایم خیلی باارزش است .دوست خوب نمونه خوان منبعی عالی برای یادگیریست . اشتباهتان را به شما میگوید و شما مدام اصلاح می کنید و انقدر این کار را میکنید تا ازخودتان یادبگیرید .

دو : هفته ی پیش دایی جان را دیدم و درباره ی یک منبع خوب اموزشی پرسیدم . کتاب structure ,sound &sense را معرفی کرد که دانلود کنم و بخوانم . دیروز زنگ زد و گفت نسخه ی کاغذی کتاب را پیدا کرده و برایم خریده . بسی مسرورشدیم .

سه : از گشت گذار در نت متوجه شدم که کلاس های اقای براندون سندرسون (brandon sanderson )به رایگان در اینترنت برای دانلود هست .

چهار : کتاب راهنمای داستان نویسی از جمال میرصادقی هم برای سطوح اولیه یادگیری خوب بود .

پنج : کتاب داستان نویسی برای تازه کارها را که در پست های قبل معرفی کرده بودم هم یکی از بهترین منابعی بود که خواندم .

شش: تا نفهمیده ای چه اشتباست ، درست را پیدا نمی کنی . اعتقاد به همین جمله بود که باعث شد بروم و نقد داستان های کوتاه مشهور را بخوانم .پیشرفت زیادی کردم .کتابهای نقد راحت پیدا میشوند . سایت های نقد رایگانی هم هست که میتوانید سر بزنید .

هفت : داستان خوب و زیاد خواندن خودش نیمی از راه است . من داستان های برگزیده ی سایت خوابگرد را خواندم . داورها و خواننده ها هم نقدشان را برهر داستان نوشته بودند . داستان خوب ، نقد خوب ، نظر خوب ،تازه کار دیگر چه میخواهد ؟

هشت : یک جلسه ی دوستانه با نویسنده ها (اگر برایتان جور باشد .) اتفاق مبارکیست که نباید از دستش بدهید .


(این پست با بیشتر شدن اطلاعات نویسنده ، بروز رسانی خواهد شد .)

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Cherry blossem

داستان نویسی برای احمق ها !

چند روزیست که درگیر نوشتن چند داستان کوتاه ام . ایده هایی که هر روز که می گذرد پخته تر میشوند .مدام فکر میکنم که چه ماجرایی وسط داستان راه بیندازم که جذابتر شود؟ چه گره ای ؟ و خلاصه همه ی حواسم جمع این ها شده . یکبار یک دیالوگی از یکی از فیلم ها شنیدم که می گفت : نویسنده ها و روانشناس ها هردوشون عجیب میزنن!

راست می گفت . همه ی این چند روز دنبال سوژه ی داستانم بین در و دیوار و مردم بودم . اینکه فلان اتفاق قبلش چطور بوده ، بعدش چطور می شود و...

هر کسی باشد ، این طور مواقع عجیب میزند . دبیر ادبیاتمان میگفت که نوشتن داستان کوتاه کوتاه ( درحد چند جمله ) و داستان بلند بلند( رمان های قطور و چند جلدی ) اخر هنرمندیست . ولی چرا این روزها فکر می کنم نوشتن یک داستان کوتاه هفت هشت صفحه ای هم دست کمی از نوشتن ان موارد قبل ندارد ؟

ادم وقتی سرش شلوغتر می شود بیشتر ایده های نوشتن به سرش میزند .


مجموعه کتابهای دامیز یکی از دوست داشتنی ترین مجموعه هاییست که تا به حال به ان برخورده ام . در همه ی فنون و مهارتها کتاب دارد و مثل یک معلم سرخانه گام به گام به شما مهارت مورد نظر را اموزش می دهد . کتاب داستان نویسی اش هم فوق العاده بود . اموزش بی نقصی بود که برای مبتدی هایی مثل من خیلی خوب بود . اگر قصد داستان نویسی دارید ولی تازه کارید ،حتما این کتاب را بخوانید .

+ اصل کتاب در زبان انگلیسی به سری FOR DUMMIES معروف است که به زبان فارسی میشود ، برای تازه کارها ! اگر کمی شیطنت در تیتر نویسی کنیم "برای احمق ها " هم غلط نیست .

یک تجربه : سایت مربوط به کتاب های دامیز اینجاست . قبل از خرید یا امانت گرفتن از کتابخانه میتوانید اینجا چکشان کنید . کاری که خودم می کنم !


+ اگر اهل پیگیری جشنواره های داستان هستید . به این پست وبلاگ اقای مهدی صالح پور سر بزنید . جشنواره های جدید را معرفی می کند و مرتبا به روز می شود .

+ اگر نویسنده هستید و توصیه ای برای من دارید لطفا دریغ نکنید . اگر اهل داستان هستید هم همینطور . خلاصه تجربه های کوچک و بزرگتان را در زمینه ی داستان نویسی در کامنتها برایم بنویسید . باور کنید خیلی خیلی خوشحال خواهم شد .

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Cherry blossem

کفشهای ایتالیایی رمانی برای فصول سرد سال !


هشدار ! اگر وقت یا حوصله ی کافی برای خواندن تمام پست ندارید ، فقط قسمت های سبز رنگ را بخوانید . همه ی چیزی که باید از این پست به شما اضافه شود را با خواندن همین مطالب سبز به دست می اورید .هرچند که خواندن کامل پست پیشنهاد می شود . انتخاب باشماست .



کتابی که روی جلدش نه اسم دارد نه مترجم نه نویسنده ، دست کم جلدش باید جذاب باشد.

بعد از این همه سال یک چیز را متوجه شده ام . ان هم اینکه کتابی که شروع خوب و غافلگیرانه ای دارد احتمال اینکه بقیه اش هم جذاب باشد زیاد است یا حداقل نا امیدت نمی کند.

شروع این کتاب اینطوری بود :

وقتی هوا سرد است بیشتر احساس تنهایی می کنم . سرمای بیرون پنجره ، مرا یاد سرمای درون خودم می اندازد . سرما از دو طرف به من حمله کرده است . اما مدام مقاومت می کنم . برای همین است که هر روز روی یخ گودالی می کنم. اگر کسی با تلسکوپ مرا ببیند حتما فکر می کند دیوانه ام و دارم خودم را به کشتن می دهم . یک مرد لخت در این یخبندان با تبری در دست، مشغول کندن گودالی روی یخ ؟


از جمله اول فهمیدم تا اخر داستان با یک فضای سردو یخ زده طرفم . داستان ادم هایی با روابط سرد . همین هم هنر نویسنده را می رساند. همیشه معتقدم جملات  اول داستان باید از تمام داستان به ادم خبر بدهند .

نویسنده ی کتاب هنینگ مانکل است . کتاب دیگری از او نخوانده ام . در اینترنت که جست و جو کردم فهمیدم در ایران و سوئد معروف به نویسنده ی ژانر جنایی و معمایی است. با محوریت شخصیتی به نام کارگاه کورت والاندر . دقیقا چیزی که در این کتاب پیدا نمی شود همین ژانر است . البته سوالاتی از همان خط اول داستان تا اخر کتاب باشماست و به تدریج پاسخ داده می شود اما ژانر کتاب راز الود و پلیسی نیست مثل داستانی روانشناسانه می ماند که به عنوان حاصل کار یک نویسنده ی ژانر جنایی که خارج از حوزه ی تخصصی اش کتاب نوشته خیلی هم خوب است .

کتاب را در کل دوست داشتم . خلاصه اش این می شود که :


جراحی بعد از یک اتفاق بزرگ در زندگی کاری اش همه چیز را رها می کند و می اید به جزیره ی ابا و اجدادی اش و دور از هیاهوی جهان با سگ و گربه اش تک و تنها ان جا زندگی می کند. تنها ادمی که با جراح رفت و امد دارد پستچی ایست که هفته ای یکی دومرتبه به جزیره سر میزند تا اگر نامه ای هست بیاورد و سوال های پزشکی اش را از دکتر بپرسد .درست وقتی جراح فکر می کند که تا اخر عمرش همین جا خواهد ماند با همین احساس عذاب وجدان در این جزیره خواهد مرد ، عشق سالهای جوانی اش با شرایطی دور از انتظار به جزیره  می اید و این شروع داستان جراح درباره ی گذشته ایست که به اینده اش پیوند خورده ..


اگر دنبال کتابی با موضوعات محوریِ مفهوم خانواده و تنهایی و اشتباهی در گذشته و عذاب وجدانید ، این کتاب انتخاب بدی نیست .

پشت جلد کتاب اینطور نوشته :


«در تولد پانزده‌سالگی‌ام تصمیم گرفتم پزشک شوم. در کمال تعجب، پدرم مرا برای شام بیرون برد. گفتم که پیشخدمت بود، پیشخدمتی که با تلاش و سرسختانه برای حفظ شأن و مقامش، فقط روزها کار می‌کرد. هروقت مجبورش می‌کردند شیفت شب کار کند استعفا می‌کرد. هنوز می‌توانم گریه‌های مادرم را به خاطر بیاورم، وقتی پدر به خانه می‌آمد و می‌گفت دوباره استعفا کرده. پدرم می‌خواست مرا برای شام به رستوران ببرد و مادرم مخالف بود. صدای دعوایشان را شنیده بودم. دعوایی که با رفتن مادرم به اتاق و قفل‌کردن در خاتمه یافت. هر وقت چیزی خلاف میلش بود همین کار را می‌کرد. وقتی قهرهایش طولانی می‌شد، خیلی سخت می‌گذشت. اتاقش پر می‌شد از بوی استخدوس و اشک. من روی کاناپه‌ی آشپزخانه می‌خوابیدم و پدرم در حال آه کشیدن تشکش را کف زمین می‌انداخت. در زندگی‌ام خیلی‌ها را در حال اشک ریختن دیده‌ام. به سبب شغلم با کسانی مواجه می‌شدم که در حال مردن بودند، یا کسانی که مجبور بودند بپذیرند عزیزشان به‌زودی خواهد مرد. اما اشک‌هایشان هیچ‌وقت بوی اشک‌های مادرم را نمی‌داد


کتاب از سرمای زمستان یک سال شروع میشود و از نظر زمانی در سرمای سال بعد داستان تمام میشود . و فصل بندی کتابها با عناوین : یخ ، جنگل، دریا ، یلداست .


بخش هایی از کتاب :


یک :

+ این فقط بخشی از داستان من بود .

- برای هر دومون بهتره کم کم همدیگه رو بشناسیم . اگه تند پیش بری تصادف می کنی یا زمین گیر میشی .

+ مثل کشتی توی دریا ؟

- درسته . شناختن یه ادم مثل پیدا کردن مسیر درست توی دریاست .

دو :

- اینجا خیلی قشنگه ، درست مثل جنگل .

+ من از جنگل های بزرگ می ترسم . تو جنگل همیشه می ترسم گم بشم .

- تو از خودت میترسی ، منم همین طور ، هریت هم همینطور ، کاراواجو هم . ما از خودمون میترسیم . از اینکه خودمون رو توی ادمای دیگه می بینیم .


سه :

احساس می کردم پدرم هستم . ان روز در جنگل به تنهایی او پی برده بودم و حالا به تنهایی خودم . با 55 سال اختلاف سن ، هردو یک نفر بودیم . این مرا می ترساند . نمی خواستم پدرم باشم . نمی خواستم مردی باشم که در اب یخ زده شیرجه می رود تا احساس کند زنده است .


این کتابی نیست که به همه پیشنهاد کنم . اگر خلاصه ها را خواندید با فضای سرد کتاب کنار امدید شروع به خواندن کتاب کنید .اگربه دنبال روابط خیلی دوستانه و پردیالوگ هستید احتمالا این کتاب مناسبی برای شما نیست .

کفش های ایتالیایی | هنینگ مایکل |راضیه خشنود

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Cherry blossem

ما مردمان سه شنبه ایم!


هشدار ! اگر وقت یا حوصله ی کافی برای خواندن تمام پست ندارید ، فقط قسمت های سبز رنگ را بخوانید . همه ی چیزی که باید از این پست به شما اضافه شود را با خواندن همین مطالب سبز به دست می اورید .هرچند که خواندن کامل پست پیشنهاد می شود . انتخاب باشماست .



گوگل را باز می کنم . تایپ می کنم : ALS

صفحه ی زیر باز می شود.


 

به گوش شما هم نا آشنا بود؟ بگذارید از زبان ویکی پدیا به گوشتان اشنایش کنم.



بیماری اسکلروز جانبی آمیوتروفیک (به انگلیسی: Amyotrophic lateral sclerosis) (به صورت مخفف: ALS) یا بیماری لو گهریگ (به انگلیسی: Lou Gehrig's Disease) یک بیماری نورون‌های حرکتی یا (MND یا Motor Neuron Disease) است که موجب تخریب پیشرونده و غیرقابل ترمیم در دستگاه عصبی مرکزی (مغز و نخاع) و دستگاه عصبی محیطی می‌شود. اسکلروز جانبی آمیوتروفیک شایعترین بیماری نورون‌های حرکتی (MND) می‌باشد؛ بنابراین این بیماری هم علایم نورون محرکه فوقانی و هم نشانه‌های نورون محرکه تحتانی را ایجاد می‌کند. در حقیقت در ALS نشانه‌های فلج مرکزی و محیطی تواماً ایجاد می‌شود.

این بیماری منجر به از دست رفتن تدریجی عملکرد عضلات (به ویژه عضلات مخطط) می‌گردد و با تضعیف ماهیچه‌ها به تدریج فرد به فلج عمومی مبتلا می‌شود. به‌طوری‌که توانایی هرگونه حرکتی از شخص سلب خواهد شد. معمولاً مبتلایان به این بیماری مدت زمان زیادی زنده نمی‌مانند. اگر چه این مدت برای استیون هاوکینگ بین ۲ تا ۳ سال پیش‌بینی شده بود، اما او علی‌رغم همه مشکلات و ناراحتی‌‌ها تا سال‌ها به زندگی خود ادامه داد و برای فرارسیدن مرگ لحظه‌شماری نمی کرد و بعد از ۵۵ سال او را از پا درآورد. بیماران مبتلا به این بیماری معمولاً دچار ناتوانی‌های حرکتی شده و ۳ تا ۵ سال پس از ابتلا به این بیماری جان خود را از دست می‌دهند. اگر چه ۲۰ درصد این بیماران تا ۵ سال و ۱۰ درصد آن‌ها تا ۱۰ سال زنده خواهند ماند. در این بیماری دستگاه عصبی مرکزی و ماهیچه‌ها به ویژه ماهیچه‌های دست، پا، ساعد، سر و گردن به شدت صدمه می‌بینند.


اگر حوصله خواندن متن ویکی پدیا را ندارید هم بگذارید خودم برایتان خلاصه کنم : بیماری استیون هاوکینگ !

اگر این را هم نمی شناسید ، اینطوری برایتان توضیح می دهم:

فرض کنید بدنتان رفته رفته فلج شود و نتوانید اعضای بدنتان را تکان دهید تا روزی که دیگر فقط حرکت پلک هایتان به عهده تان باشد و اگر به دلیل دیگری فوت نشوید ، به دلیل فلج شدن سیستم تنفسی جان به جان افرین تسلیم خواهید کرد .


ترسناک بود نه ؟ من هم بار اول همین حس را داشتم .


کتاب سه شنبه ها با موری را توی نمایشگاه کتاب ،سالی که کنکور داشتم خریدم . دنبال کتاب جمع و جور و معنوی و خوبی میگشتم که حجمش انقدر کم باشد که بشود ان را در سال کنکور خواند و هم محتوای خوبی داشته باشد . و از قضا این کتاب جلوی چشمانم پیدایش شد و چه انتخاب خوبی بود .

خلاصه داستانش این است که این کتاب داستان دیدار های میچ البوم و استادش بوده که از زمان دانشجوییش به یاد می اورده که بسیار سر و حال و شاداب و مشتاق به رقص بوده اما حالا درگیر بیماری ALSشده ولی برخلاف عموم بیمارها نه تنها از اینکه پزشک روزهای احتمالی عمرش را تخمین زده ترسان نیست بلکه با شجاعت و ایمان خاصی مرگ را جزیی از زندگی پذیرفته و زندگیش را می کند . این کتاب چیزی شبیه یک گزارش داستانیست که میچ البوم از ملاقات های واقعی با استادش که به همین بیماری دچاربوده نوشته و مکالمات را با ضبط صوت ضبط می کرده و حالا مکتوب در اورده و کتاب کرده و تحویل من و شما داده تا در این تجربه ی احساسی و منطقی شریکش باشیم .

متن روان وجذاب کتاب و گفتار های موری پیرامون مسائل مختلف مثل زندگی ، مرگ ، ازدواج ، بچه و... ان قدر جالب است که احتمالا پشت سر هم کتاب را بخوانید تا تمام شود .


این کتاب در 1997 نوشته شده و در 1999 در سال هایی که مادی گرایی و میزان پول در جامعه ارزش گزاری انسان ها را در شدیدترین حالت خودش مشخص میکرد به یک کتاب پر فروش با مضمون معنوی تبدیل شد .


گزارش ها را میچ از استادش که خودش اسمش را گذاشته مربی و در متن انگلیسی کتاب coach به همان معنای مربی است ، نوشته و کتاب این طور شروع می شود :


اخرین کلاس زندگی استاد پیر من هفته ای یک بار در منزل او تشکیل می گردید، در کنار پنجره ای در اتاق مطالعه او، تا بتواند از آنجا بوته کوچک بامیه را با برگ های صورتی رنگش تماشا کند. کلاس روزهای سه شنبه و بعد از صرف صبحانه تشکیل می شد. موضوع درس ما "معنای زندگی" بود. استاد آن چه را به تجربه  می دانست، درس می داد.

نمره ای در کار نبود، اما هر هفته امتحان شفاهی داشتیم. انتظار این بود که به سوالات جواب بدهی و به سهم خود سوالاتی مطرح کنی. البته انجام دادن گهگاهی حرکات جسمانی هم بخشی از کار بود. مثلا لازم می شد که سر استاد روی بالش جا به جا شود تا در حالت راحتی قرار بگیرد، تنظیم عینک روی بینی استاد هم وظیفه ای دیگر بود. بوسیدن استاد به وقت خداحافظی اعتبار دیگری بود که به پایت نوشته می شد.

به کتابی نیاز نبود. با این حال موضوعات مختلفی مطرح می شد، موضوعاتی از قبیل عشق، کار، جامعه، خانواده، پیر شدن، بخشودن و سرانجام مرگ. آخرین درس استاد کوتاه و خلاصه بود، در حد چند کلمه.

به جای مراسم فارغ التحصیلی، مراسم تدفین او برگزار شد.

با آن که امتحان نهایی در کار نبود، قرار این شده بود که از آن چه آموخته بودی رساله ای مفصل بنویسی. حاصل کار کتابی است که می خوانید.

آخرین کلاس استاد پیر من تنها یک دانشجو داشت.

آن  دانشجو من بودم.



بخش هایی از کتاب :



یک : میچ. فرهنگ و سنّت تا وقتی که رو به موت نباشی، تو را تشویق نمی‌کنند که در مورد اینطور مسائل، تأمل کنی.مگر وقت مردنت رسیده باشد .

ما به شدت گرفتار منیّت، خودبینی، و خودخواهی شده ایم.

شغل، خانواده، پول کافی، وام، اتومبیل جدید، تعمیر شوفاژ خراب – ما درگیر تریلیون‌ها کار کوچولو کوچولو شده ایم، فقط برای ادامه دادن زندگی و رفتن به جلو.

ما عادت نداریم لحظه ای بایستیم، پشت سرمان را نگاه کنیم، زندگی‌هایمان را ببینیم و به خودمان بگوییم، همه چیز همین است؟

همه ی چیزی که من می‌خواهم همین است؟

آیا این وسط، چیزی گم نشده؟”

“هنوز که هنوز است خیلی از سوالات، بدون جواب صریح باقی مانده اند.

تو نمی‌دانی رعایت حال دیگران را بکنی یا رعایت حال خودت را، و «کودک درونت» را.

سنّتی باشی یا روشن فکر.  اگر که سنّت برایت کاربرد ندارد – دنبال موفقیت بروی یا ساده گونگی. «نه» بگویی، یا «بله».



دو :

“بگذار امروز را با طرح این نظریه شروع کنیم: همه می‌دانند خواهند مرد، اما آن را باور ندارند.

اگر باور داشتیم، کارها را طور دیگری انجام می‌دادیم.”

“آماده کردن خودت برای مرگ، به حق می‌تواند تو را در طول زندگی ات، کاملاً درگیر زیستن بکند.”

“حقیقت این است که اگر چه گونه مردن را یاد بگیری، چگونه زیستن را نیز فرا خواهی گرفت.”

“[با مرگ]، تو از مشغله‌هایت دور می‌شوی، و روی ضروریات تمرکز می‌کنی.

وقتی به این ادراک می‌رسی که خواهی مرد، به همه ی مسایل با دید متفاوتی نگاه می‌کنی.”

“اگر بپذیری که هر لحظه امکان دارد بمیری – آن وقت ممکن نیست، به اندازه ی الان ات جاه طلب باشی.”

“اموری که زمان زیادی صرف شان می‌کنی – همه ی این کارهایی که انجام می‌دهی – آن قدر‌ها هم مهم نیستند.

کمی‌به معنویت بیندیش… معنویت از آن دسته اعمال لطیف حسی – نوازشی است.”

سه:

از او پرسیدم برای خودش احساس تاسف نمی کند؟
گفت:  “صبح ها گاهی برای خودم عزاداری می کنم. به بدنم نگاه میکنم همانقدر که میتوانم دستها و انگشتهایم را تکان میدهم و به آنچه که از دست داده ام تاسف می خورم. بعد برای مرگ کند و دردناک خودم عزاداری می کنم ولی بعد تمام می شود.”
به همین سادگی؟!
”بله، اگر لازم باشد خب گریه میکنم ولی بعد توجهم را به تمام چیزهای خوبی که هنوز در زندگی ام هست جلب میکنم. کسانی که هنوز بدیدنم می آیند. قصه هایی که خواهم شنید. اگر سه شنبه باشد با تو، آخر ما مردمان سه شنبه ایم.”


خواندن این کتاب خیلی دوستانه ،پیشنهاد می شود .

سه شنبه ها با موری | میچ البوم |شهرزاد ضیایی


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Cherry blossem

یک به علاوه ی یک |جوجو مویز | مریم مفتاحی


جوجو مویز با مجموعه ی سه جلدی کتاب های من پیش از تو ، پس از تو و باز هم من در ایران معروف شد و از قضا یک نویسنده که معروف میشود بقیه اثارش هم طرفدار پیدا می کنند و اگر طرفدار هم نباشد حداقل خواننده ی کنجکاوی مثل من سرکی به بقیه کتابهایش در صورت وجود وقت می کشد .
باهمین تصورات سراغ این کتاب رفتم. حقیقتش را بخواهید چیز جدیدی برای گفتن ندارد . انقدر ها که روی جلدش تعریفش را داده بودند  عالی یا فوق العاده نبود . اگر ملموس تر بخواهم مثال بزنم ، کتابی بود در حد رمان های ایرانی ، یک داستان روتین و معمولی که خوب جلو می رود و شاید در بعضی مواقع هم کلیشه ای ! با این حال به نظرم روی هم رفته کتاب وقت پر کنی بود با داستان ساده و بدون رمز و راز و معما . یک داستان نسبتا عاشقانه ی ساده از یک خانواده ی فقیر و اتفاقات پیرامون یک سفر!

خلاصه کتاب :
داستان درباره ی یک دختر مخ ریاضیست که برخلاف برادرش از ارایش کردن خوشش نمی اید . مسئولیت بزرگ کردن این دو بچه به دوش مادر خانواده است که با خدمتکاری بخور نمیری در میاورد و زندگی را می گذراند. دعوت نامه ای از سمت یکی از برترین مدارس در زمینه ی ریاضی برای دختر خانواده شروع ماجراهای پیش روست و چالش هزینه های سفر و چطور رفتن برای امتحان این مدرسه و غریبه ای بی میل که وارد ماجرا میشود و در پی این اتفاقات داستان شکل می گیرد .

بخش هایی از کتاب :

مادر اد روزی به او گفته بود دوست واقعی مثل کتابی است که هر وقت زمینش بگذاری، می توانی بعد از یک هفته یا حتی دو سال، دوباره دست بگیری و ادامه اش را بخوانی.

 

نمی توان کسی را مجبور به ماندن کرد. اصلا چرا باید به کسی که تو را نمی خواهد چسبید.

 

جس یاد حرف نیکی افتاد که چند هفته پیش گفته بود. «آدم فقط یک بار زندگی می کند.» یادش آمد که به نیکی جواب داده بود این حرف فقط توجیهی است که ابلهان به زبان می آورند تا هر کاری که دوست دارند بکنند، بدون اینکه به عواقبش فکر کنند.

 

وقتی تمام مدت دارید به کسی سرکوفت می زنید، نتیجه اش فقط این است که آن شخص به حرف های خردمندانه تان هم دیگر گوش ندهد.



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Cherry blossem

پژواره

1


شعر، تاریخِ تحریف نشدهِ ملت هاست، وَ قالب شعر من قلب مردم است. - من - شاعرِ هزارهِ بیم، و آرزوهای پیرم که " درد " اگر نداشته باشم جنازه ام سرد میشود، روحم خبیث. دلم را وَ اگر هزار بار بلرزانند، جگر از چشم می چکم، قلم اما از دست نخواهم افتاد. محمد ترکمان(پژواره) دامنه زاگرس قلعه قباد، زادگاه رویایی من...
پژواره

2

چند سال پیش که وقت بیشتری داشتم و می تونستم به خیلی از کارها برسم توی یک سایتی عضو بودم به اسم شعر نو .
این سایت هنوز هم پا برجاست و به خوبی ادامه میده . اما چیزی که باعث شد مسیر نوشتن من اونجا موضوعاتش تغییر کنه اشعا محمد ترکمان بود . محمد ترکمان به قدری زیبا ، پر درد و واقعی با ترکیب و الفاظ جدید و خوش نوا می نوشت که من طی چند روز مداوم اکثر شعر های صفحه اش رو خونده بودم و بعضی هاش رو هم که فوق العاده تر بود و کوتاه ،حفظ کرده بودم .
هنوز هم ترکیب و واژه سازی های شعر هاش رو اونقدر تحسین می کنم که خیلی وقت ها برمیگردم و دوباره شعرهاش رو میخونم . شعرهای که از میان درد های مردم پیدا شدن و با زیباترین حالت ممکن و با حداکثر استفاده از توان واژه ها نوشته شدن

3
تو کعبه ی منی و من استطاعت نداشتم .


4



کتاب یا نویسنده ای بوده که افکار شمارو توی یک زمینه ای تغییر بده ؟ کی و چرا؟
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Cherry blossem

برای اسکارلت ِبرباد رفته...





بیایید قبول کنیم جنگ هرچقدر هم که بد باشد داستان های عشقی خوبی از دلش در می اید . یکی از همین شاهکار ها "بر باد رفته " هست.برباد رفته راسال ها پیش بین قفسه داستان های امریکایی کتابخانه ی عمومی پیدا کردم .خوب یادم هست .کتابی دو جلدی بود که هرچه گشتم جلد دومش را پیدا نکردم . جز اسمش در نگاه اول چیز جذابی نداشت . کتابی گردن کلفت ( شما بخوانید ضخیم) با جلد سبز تیره و فونت قدیمی که جلد تخته ای اش کمی برگشته بود و توی ذوق می زد . تصمیم گرفته بودم تمام کتاب های قفسه را بخوانم پس بربادرفته را امانت گرفتم . شروع معمولی ای داشت ولی هرچه جلوتر می رفتم بیشتر جذبش می شدم . جلد اول را به هر زحمتی که بود با وجود امتحانات بیدار ماندم و تمام کردم. اسکارلت مرا متعجب می کرد ،می ترساند، عصبانی میکرد و  به فکر وا می داشت . جلد دومش را بلافاصله گیر اوردم و تمام کردم. تمام که شد ماتم گرفتم که چرا تمام شده . دیالوگ های فوق العاده ی برباد رفته ، طرح قوی اش که از ذهن نویسنده سرچشمه گرفته، شخصیت پردازی بی نظیرش عقل ادم را به بازی می گیرند. حوادث مرتب و به جا رخ می دهند و اسکارلت بازیگوش ناز پرورده که همه ی دغدغه اش مدل لباس دختر های دیگر است در اواسط داستان برای حفظ خودش و خانواده اش ادم میکشد . اسکارلتی که دنبال عشق خالص اشلی است بارها ازدواج می کند و برای پول دست به خیلی کارها میزندکه نتایج خوبی دارند اما الزاما مسیر رسیدن به ان ها شاید درست نباشد.


خلاصه داستان:

اسکارلت اوهارا دختر جذاب خانواده ی پولدار اوهارا عاشق اشلی است اما با شروع جنگ همه چیز عوض می شود.این کتاب داستان تبدیل دخترک نازپرورده و زیبای مهاجر ایرلندی به زنی سرسخت و محکمه.



# اصولا جنگ ها بستر فوق العاده ی داستان نویسی برای نویسنده هاست چون به وضوح ادم ها با شروع جنگ تغییر می کنندو همین کنش و واکنش های عالی و طرح فوق  العاده ای میسازه

# نویسنده ی برباد رفته دانشجوی پزشکی انصرافی بوده که با مرگ مادرش پزشکی رو رها می کنه و میره سراغ روزنامه نگاری . از شروع این کتاب تا چاپش ده سال طول کشیده و مارگارت میشل لقب برترین تک رمان نویس جهان رو گرفته که به نظر من واقعا لایقشه!

# من کتابهایی که میخونم رو بازخوانی نمی کنم ولی برباد رفته رو بارها خوندم و هنوز هم دوست دارم بخونم. مجموعه ش رو هم به فارسی هم به انگلیسی خریدم تا توی کتابخونه ام داشته باشم و فیلم ش رو هم چند بار دیدم .

# اگر سینمایی برباد رفته رو ندید ، با اینکه به شدت قدیمیه و با وجود سینمایی های امروزی با کیفیت 1080 دیدن سینمایی های قدیمی کمی توی ذوق میزنه اما بازی زیبایی کلارک گیبل(بازیگر نقش رت باتلر ) و ویولن لی ( اسکارلت) شما رو از دیدن این فیلم پشیمون نمی کنه .

# در دقت و زیبایی فیلم همینقدر بس که بگم چند برابر یک فیلم سینمایی، نگاتیو صرف فیلمبرداری صحنه‌های تست برای انتخاب بازیگر نقش اسکارلت شده و دیدن سینمایی که همه ی بازیگرهای اون از دنیا رفتند واقعا حس عجیبی داره ( برای نقد دقیق تر میتونید اینجا رو بخونید .)

# کتاب اسکارلت ،کتابی مستقل از برباد رفته س که الکساندرا ریپلی نوشته و قرار بوده ادامه ی برباد رفته باشه . اما ابدا جذابیت و شخصیت پردازی و پختگی برباد رفته رو نداره و قابل مقایسه با برباد رفته نیست. اسکارلتی که در ذهن الکساندرا بوده به شدت متفاوته با اسکارلت مارگارت میچل.

# برای دانلود فیلم سینمایی بر باد رفته اینجا رو ببینید .


بخشی از فیلم:


رت باتلر (کـــلارک گیبل): اسکارلت تــــــو نمی‏تونی همه چیز را با هم داشته باشی. یا باید با روش مخصوص خودت پول بدست بیاوری و همه جا با بی‏اعتنایی روبرو بشی، یا اینکه فقیر و باوقار بمونی و دوستای زیادی داشته باشی. تو انتخاب خودت رو کردی.
اسکارلت (ویوین لی): نمی‏خوام فقیر باشم، ولی انتخابم درسته. مگه نه؟
رت: اگر پول رو بیشتر دوست داری، بله.
اسکارلت: بله، من پول رو بیشتر از هر چیز دیگه ای در دنیا دوست دارم.
رت: پس تو بهترین راه رو انتخاب کردی،ولی باید تاوان هم پس بدی. همونطور که در مورد هر چیز دیگه ای که علاقه داشته باشی، باید تاوانش رو پس بدی. تاوان این راه تنهاییه.


این پست معرفی فیلم یا کتاب نبود . معرفی اسکارلت بود در برباد رفته ...

شخصیتی که هنوز هم صداش شنیده میشه که میگه:

AFTER ALL TOMORROW IS ANOTHER DAY


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Cherry blossem

خدمتکار و پروفسور |یوکو اوگاوا |کیهان بهمنی


اولین بار اسم کتاب را در فیدیبو دیدم .دروغ چرا؟ از اسم و جلدش خوشم امده بود. شکوفه های گیلاس روی جلدش حسابی برایم جذاب بود .
خلاصه ی کتاب را خواندم موضوعش هم جذاب بود .
کتاب اینطوری شروع می شود :
ما پروفسور صدایش میزدیم اوهم پسرم را جذر صدا می کرد ...
شروع جالبی بود . ادم را پرت می کرد در دنیای ریاضیات . کتاب را با فرمت کاغذی توی کتابفروشی های شهرمان پیدا نکردم و خریدنش موکول شد به چهار پنج ماه بعد ان هم اتفاقی در یکی از مسافرت های کاری!همین که به خانه رسیدم شروعش کردم و تا تمام نشد رهایش نکردم .
اگر بخواهم صادق باشم شاید از بیکاری من بود که بین خواندن کتاب وقفه نیفتاد چون انقدر زیاد جذاب نبود که بگویم نمی شود زمینش گذاشت اما در هر حال کتاب خوب، ساده و دوست داشتنی  برای وقت خالی ام بود.


خلاصه :
داستان از زبان خدمتکاری گفته می شود که در خانه ی پروفسور ریاضیاتی کار می کند که حافظه اش دقیقا هشتاد دقیقه است و هربار که بعد از هشتاد دقیقه ببینی اش شماره کفشت را میپرسد و مثل غریبه با تو رفتار می کند .



# کتاب های ژاپنی انقدرها که نویسندگان بقیه کشورها در جامعه ما خوانده میشوند طرفدار ندارند که شاید بعضی جاها بی انصافی باشد البته نویسنده های ژاپنی ای که چاپ کتاب هایشان به بار چندم هم کشیده شده هست اما روی هم رفته ان قدر ها پر طرفدار نیستند.
# در این کتاب شما لازم نیست عاشق ریاضی باشید یا شاگرد اول کلاس ریاضی مدرسه تان باشید . یک روش جذاب و لطیف اموزش ریاضی را تجربه می کنید .

# یک جای کتاب اگر درست یادم باشد ، راوی می گوید:
من خنگ تر از این حرفایم . اما خوبی هشتاد دقیقه ای بودن حافظه ی پروفسور درکنار همه ی مشکلاتش این است که میشود هرچند بار که بخواهم یک سوال تکراری را از او بپرسم و برایم توضیح دهد بدون اینکه خسته شود یا خجالت بکشم .
#یوکواوگاوا در ژاپن شناخته شده هست .این کتاب رو در سال 2004 نوشته و بلافاصله با تیراژ میلیونی (بیش از 50میلیون) مواجه شد و پرفروش ترین کتاب سال ژاپن شد .
# خواندن پست مربوط به این کتاب در این وبلاگ هم خالی از لطف نیست .
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Cherry blossem